تبليغاتX
از عشق تو...


از عشق تو...





درد و دل


آثار بجامانده از يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

 

گـــــــــــــــــذشــــتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه . . .

گذشته يه زخم پير و كُهنست... خوب نميشه...

رو ابرا يه ابر گريه سازه... دور نميشه....

يه مرغ جَلدِ كه هيچوقت نميره...

يه دشت خشك كه با اشك جون ميگيره...

يه زنجيره يه بنده ... يه ديواره بلنده...

گذشته جنس كوهِ مثل دردِ...

چه سخته... چه سخته... گذشتن از تو ديوار گذشته...

يه خوابِ ... رسيدن... به فردايي كه پشت اون نشسته...

گذشته... تو فرياد تموم گريه هامي...

يه عمره... تو بيداري تلخ قصه هامي...

تو شبهامو به بيزاري كشوندي...

تو خورشيد يه بي خوابو سوزوندي...

تو آزاري تو دردي ... يه ديوار بلندي...

گذشته جنس كوهي مثل سنگي...

چي ميشد... چي ميشد...

تموم لحظه هاي من كه ميرن...

بميرن... بميرن...

كه امروز منو از من نگيرن...


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: شنبه بیست و ششم مرداد 1387 در ساعت: 23:57
|+|

خدا

اين روزا اصلا واسم روزاي خوبي نبود...

نميدونم چي شده كه مثل سياوش از حكايت به خدا رسيدم....

نميدونم شايد اين تنها من نيستم كه اين حسو دارم شايد خيلياتون از حكايت به خدا رسيدين....

احتمالا همتون آهنگ حكايت سياوش رو گوش كردين كه سال 1992 توي آلبومي به همين نام منتشر شد

شعرشم اينه... فقط خواهشا عميق بخونين....

حكايت

با تو حكايتي دگر ، اين دل ما به سر كند

شب سياه قصه را ، هواي تو سحر كند

باور ما نميشود ، در سر ما نميرود

از گذر سينه ما ، يار دگر گذر كند

شكوه بسي شنيده ام ، از دل درد كشيده ام

كور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر كند...

مقصد و مقصودم تويي ، عشقم و معبودم تويي

از تو حذر نميكنم ، سايه مگر سفر كند

چاره كار ما تويي ، ياور و يار ما تويي

توبه نميكند اثر، مرگ مگر اثر كند

مجرم آزاده منم ، تن به جزا داده منم

قاضي در گاه تويي ، حكم سحر گاه تويي

 

 

 آره اين همون شعريه كه سياوش واسه ستايش خدا خونده... از خدا گفته و ....

ولي حالا همين سياوشه كه شعر خدا جونو زمزمه ميكنه تو آلبوم جديدش (رگبار)

آره

تو هم مثل من ، مثل سياوش.... و مثل خيلياي هاي ديگه زمزمه كن....

(البته اين شعرو سياوش به طور كامل نخونده)

خدا جون...

خداجون ! متشکريم که چشم دادي بهمون
واسه گريه کردن و ديدن
اين دنياي زشت
مرسي که پا به ما دادي واسه سگ دوزدن
واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت

خداجون ! ممنون از اينکه دوتا دست دادي به ما
تا اونارو رو به هر مترسکي دراز کنيم
تا نذاريم زنجيرا توي سياه چال بپوسن
تا بتونيم ماشه ي مسلسلارو ناز کنيم

خيلي ممنون که يه جفت گوش روي کله هاي ماس
که با اون صداي بمب افکنارو گوش بکنيم
گوش به فرمان خبرهاي دروغه راديو
عشق و آزادي انسان فراموش بکنيم

آخ که شکرت اي خدا
واسه جهان به اين بدي
چي
ميشد اگه تو دست
به ساختنش نميزدي ؟

خداجون ! مرسي از اين که دلي تو سينه مونه
که ميتونيم بذاريم بدزدنش با يه نگاه
مي تونيم دل يکي ديگرو بازيچه کنيم
مي تونيم خيلي راحت به عشق بگيم يه اشتباه

خداجون ! ممنون که مغزي توي کله مون داريم
که ميتونه داغيه تير خلاص حس کنه
ميتونه سراغ دنياهاي ممنوعه بره
ميتونه مس رو طلا ? يا که طلارو مس کنه

مرسي که زبون به ما دادي براي حرف زدن
تا از اين همه مزخرف دنيارو پر بکنيم
تا دهن بند اختراع بشه به لطف حرف حق
تا بتونيم با زبون از تو تشکر بکنيم

آخ که شکرت اي خدا !
واسه جهان به اين بدي
چي ميشد اگه تو دست
به ساختنش نميزدي ؟

چي ميشه كه آدم از حكايت به خدا ميرسه....؟؟؟؟!!!!!!

اه خدا... دلم گرفته....

نميدونم اصلا هستي يا نه.... صدامو ميشنوي يا نه...

اگرم هستي من نميبينمت

خيلي وقته كنارم نيستي

خيلي وقته حال و سراغي ازم نميگيري....                                                  

دلم نميخواد جلو تر برم ....

نميخوام برسم به شعر (من اگه خدا بودم .... ) ابي....

حس عجيبيه.... كاش درك ميكردي منو....

خواهش ميكنم يكي خدا رو بهم نشون بده.... بهم بگه كه هست ....

من نميبينمش....

خيلي وقته...

 

 


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 در ساعت: 22:47
|+|

من اومدم

 

 

 

 سلام!

من اومدم!

بالاخره بعد از يك سال خونه نشيني و درس خوندن واسه كنكور( كه صد البته هيچ نتيجه اي نداشت)

و منتظر نتيجه بودن و انتخاب رشته و .... تصميم گرفتم دوباره بيام يه سري به خونه تاريكو خلوتم بزنم.

ميخوام يه تغييرايي اينجا بدم شايد كلا قالبو عوض كردم ،

شايد موضوع نوشته هام عوض بشه و شايد خيلي اتفاقاي ديگه بيفته....

پس منتظر باشين و تنهام نزارين....

فقط يه چيزي رو تا يادم نرفته بگم، دوست دارم اگه ميخواين بياين تو وبم و مطلبامو بخونين ، درست بخونين ،

اگه شعري ميزارم ، سرسري از روش رد نشين و برين ... من شعر بي معني و معمولي اينجا نميزارم ...

اگه مطلبي اينجا بود مطمئن باشين خوندنش و صد البته فكر كردن روي اون خالي از لطف نيست....

پس باهام همراه باشين....

 

از عشق تو...

اگه از عشق ميشه قصه نوشت

ميشه از عشق تو گفت

ميشه با ستاره هاي چشم تو

مغرب نو ، مشرق نو بر پا كرد

ميشه از برق نگات

خورشيدُ خاكستر كرد

ميشه از گندمياي سر زلفت

يه عالم شعر نوشت

آره از عشق تو

ديوونه گي هم عالمي داره

آره از عشق تو مردن داره

ميشه از عشق تو مُرد و

ديگه از دست همه راحت شد

ميشه از عشق تو مُرد و

ديگه از دست تو هم راحت شد

آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه

اگر از عشق ميشه قصه نوشت

ميشه از عشق تو گفت

 

  

 


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 در ساعت: 22:58
|+|

ولنتاین مبارک

ولنتاین ، روز عشق

قصه - ولنتاین - از کجا شروع شد؟ دقیقا از گل و ماه و ستاره !

 

حدودای 1700 سال پیش در روم (اونوقت ها شما هنوز به دنیا نیومده بودین!) حاکمی بنام کلودیوس بوده که فکر میکرده سربازای مجرد از متاهل ها قویتر هستن. واسه همینم ازدواج رو ممنوع میکنه تا سربازاش نتوننن ازدواج کنن و بقول خودش قوی بمونن. هر کسی هم که سرپیچی میکرده کشته میشده. این وسط یک کشیش به نام ولنتاین، برای سربازای رومی خطبه عقد میخونده ! حالا اینکه اون زمانا خطبه هم بوده یا همینجوری الکی پلکی بوده من نمیدونم والا، خلاصه حاکم از این جریان خبردار می‌شه و دستور می‌ده که ولنتاین روبندازن زندان.

والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شه. اینجاس که میگن خر بیار و باقالی بارکن! خلاصه نامه نگاری و sms بازی و اینا شروع میشه و هر بار که ولنتاین برای دخترک نامه ای مینوشته زیرش مینوشته ?از طرف ولنتاین تو?. این که زیر همه کارت های روز ولنتاین می بینید که نوشتن ?From your Valentine? از همونجا اومده. خوب کجا بودیم ؟ آهان. بالاخره این جناب ولنتابن چند روز بعدش بخاطر قانون شکنی اعدام میشه و چون جرمش هم رسوندن دختر و پسرای عاشق به همدیگه بوده از اون به عنوان شهید راه عشق یاد میکنند و از اون زمان ولنتاین رو بعنوان نماد یک عاشق تمام عیار مطرح کردن و روزشو روز عشق گذاشتن. همین دیگه !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 در ساعت: 7:47
|+|

تقدیم به تو...!

اینجا من هستم؛ سکوتی محض
سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو
اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمره‌گی
خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ
معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام
اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی
من هستم و سازی مبهم
اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم
من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور
من هستم و یکرنگی شکسته‌ام
اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میایی
در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ
که سینه‌ام را هر آن می‌درد
اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سیمایی شکسته‌تر از همیشه
اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو

...!

غرقابه درد

کی مهربونی تو گرفت از من غرقابه درد

کی دستای عزیزتو تبر برای ساقه کرد

کینه رو کی یاد تو داد تو هم شدی مثل همه

از تن گرم عاشقت کی ساخته یک مجسمه

نمیشه باورم تویی نه این که چشمای تو نیست

تو طاقتت نبود منو ببینی با چشمای خیس

قد تموم درد من تو داشتی کهنه مرهمی

دیروز بودی مرگ غمم امروز تولد غمی

از لب قصه ساز تو مونده صدای دشمنی

سخته که باورم بشه تو همون عاشق منی

نمیشه باورم تویی نه اینکه چشمای تو نیست

تو طاقتت نبود منو ببینی با چشمای خیس...

 

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه. گفتم: خسته مي شي خوب بذار كمكت كنم ديگه. گفت: نه خودم جمع مي كنم. گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر موندم كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت:

دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسی نبود...
بار رفت سمت دريا..............


می بينی!!!
تو چه آرام می گذری از کنار تنهاييم

نيم نگاهی ولبخندی

به نشانه دوستی

يا رسم وعادت ديرين

برای تسکين قلب من است يا افکار خودت؟؟؟؟؟

نمی دانم!!!

هر چه هست

قلب مرا به آتش می کشاند

چشمانم را می سوزاند

لبانم را قفل می کند.
همين..... 

 

 

 

 

 

هر قصه یک ترانه
              
هر ترانه خاطره ای دیگر
                                               
هر عشق یک ترانه ی بیدار است............

....من شعر می نویسم
 
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من ، دریا
                                
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می کنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه کرده
                  
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تکرار می کنی
یا با ترانه های من بر لب
                 
در مصاف جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی که با منی
                     
دیروز
                            
امروز
                                    
تا هنوز و همیشه ...
ایا زبان متشرک این نیست ؟
                       
آن زبان تازه که می گفتم ؟
                                               
ایا زبان مشترک این نیست ؟

 

 

 

   


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 در ساعت: 18:55
|+|

 

وقتی دل تنگ شدی

به یاد بیار

کسی رو که خیلی دوست داره

وقتی نا امید شدی

به یاد بیار

کسی رو که تنها امیدش تویی

وقتی که ساکت شدی به یاد بیار

کسی رو که به شنیدن صدای تو محتاجه

سخت است هنگام وداع

انگاه که در میابی

چشمانی که در حال عبور است

پاره ای از وجود تو را

نیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــز با خود خواهد برد...!

 

هي فلاني...؟... مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها؟

 

 

محبوبم اشك هايت را پاك كن عشقي كه بيدارمان ساخته

 صبر و شكيبايي را نيز به ما ياد داده اشك هايت را پاك كن

ما با عشق پيمان بسته ايم كه بمانيم و نشكنيم

 


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: چهارشنبه یازدهم مهر 1386 در ساعت: 16:6
|+|

i love you...!

عمر اين عشق تا به کي خواهد بود؟

 

آيا به راستي مي توان امتداد عاشقي را اندازه گرفت؟

 

گرچه اکنون نمي توانم پاسخي براي اين سوال بيابم،

 

همين قدر مي توانم بگو يم که،

 

مي دانم احتياجم به بودنش،تا سقوط همهء ستارگان،پا برجا خواهد بود

 

 

امروز سكوتي سنگين ، دلم را فرا گرفته
و من از اين سكوت ، در هراسم ،
حس مي كنم حتي جرات شكستن اين سكوت را ندارم .

تمام طول روز ، كنار پنجره ي اتاقم مي نشينم ، بي هيچ كلامي ،
و هيچ نمي يابم تا مرهمي بر اندوه دلم باشد ،
حتي قطره اشكي نيز ندارم تا آرامم كند .

امروز من وامانده ام ،
احساس مي كنم اين اتاق با ديوارهاي بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده ،
گويي ديگر هيچ قدرتي ندارم ، درماندگي و خستگي امانم را بريده ،
و مرا تسليم اين پنجره ي بسته كرده است .

وقتي كه من تنها ، بي تو ، كنار ديوار اتاقم مي ايستم ،
آيا تو مي داني دل من به ياد كدامين روزهاست؟
آيا تو مي فهمي كه روزهاي آبي ام ، رنگ ديگري به خود گرفته اند ؟
و آيا درك مي كني كه لحظه هايم ، چگونه در سكوت و دلتنگي سپري مي شود ؟

حس مي كنم اتاق مي خواهد از درد تنهايي ام ، فرو بريزد ،
و مرا زير اين سكوت اندوهبار دفن كند .

مي داني ، بي تو ديوارهاي اين اتاق و پنجره هاي خاطراتم ، دلگير است ،
مي داني ، وقتي قرار نيست تو بيايي ،
آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكند ،
آرزو مي كنم ديگر پرندگان آوازي نخوانند ،
و آرزو مي كنم تمام شقايق ها پژمرده شوند .

غوطه ور در اين سكوت هولناك با اين افكار درهم و برهم ،
ناگاه ، احساس مي كنم سالها از پي هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت اين سالها ، بوي كهنگي تمامي خاطراتم را پر كرده ،
اما هيچ كس ، تنهايي ام را درك نكرده است .

نمي دانم ، نمي دانم چه بگويم و چگونه بگويم ،
آيا من همچنان دلتنگ مي مانم ؟
آيا باز هم پنجره ي دلم رو به ديوار باز خواهد شد ؟
و آيا روزي غربت و تنهايي ام پايان خواهد يافت ؟

و باز هم نمي دانم ، نمي دانم ....
ديگر روياهاي زيبايم را به فراموشي سپرده ام ،
ديگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خيره مانده ،
و ديگر صدايم تنها با آواي غم جاريست .

ناگاه از هجوم اينهمه افكار پريشان ، بغضم مي شكند ،
آرام آرام اشك از گونه هايم سرازير مي شود ،
و باز هم بيشتر تنهايي ام را حس مي كنم ...

اما نه ،
چشمانم ، در سايه ي اين تنهايي ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعي ديگر ، منتظر توست تا باز آيي ،
آري ، باز آ ،
باز آ تا درد تنهايی ام را در تو فرياد کنم ،
باز آ و با باز آمدنت ، غوغاي غمبار غروب و تنهايي را از دلم دور كن ،
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبي كن

 

 

         ...

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام . . . !

                    

 

 

 

 

 

                                                                                                                                         


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 در ساعت: 11:27
|+|

...!

امشب می خوام بنویسم. گرچه نمیدونم از چی و از کجا... ولی میخوام بنویسم .از تو... برای تو... چه بخواهی چه نخواهی... چه بخونی چه نخونی ...

امشب احساس کردم مریضم ... یه درد بی درمون که خودمم نمیدونستم درمونش چیه... رفتم سراغ داروخونه سیاوش ... خیلی گشتم... خیلی از اهنگاشو گوش دادم... ولی هیچکدوم دوای دردم نبود بلکه یه نمکی بود که روی زخمم پاشیدم. بعد که کلی با خودم کلنجار رفتم نشستمو به خودم گفتم دیونه... چی مرگته... چته که حتی مرحم صدای سیاوشم ارومت نمیکنه... یه نگاهی به دور و برم انداختم... دیدم تنهای تنها نشستم رو صندلی رو به روی کامپیوتر... خونه غرق سکوت بود... تازه اون وقت بود که فهمیدم چه مرگمه...

اره تنها بودم... تنهای تنها... هیچکس خونه نبود... بعد از مدت ها که سعی کرده بودم تو خونه تنها نباشم یهو دور و برم رو نگاه کردم و دیدمم که کسی نیست... وقتی خوب فکر کردم فهمیدم تا یکی دو ماه پیش دوای این دردم صدای تو بود.... این دلهره و بی قراری رو فقط و فقط صدای تو از بین میبرد... ولی حالا چی... حالا من باید چه کار کنم... اهای خدا با توام ... چون حالا هیچکسو به غیر تو ندارم. باید صدامو بشنوی دارم داد میزنم اگه گوش شنوا داشته باشی میشنوی. میشنوی که ازت کمک میخوام... اخه مگه من چه گناهی کرده بودم که باید اینجوری به سرم بیاد... اخه بی انصاف، چرا باهام این کارو کردی ...

دروغه..!؟؟؟

 

یعنی باید باور کنم دیگه نیستی

یعنی باید باور کنم

چه جوری میتونم اون همه خاطراتتو یک شبه پرپر کنم

یکی دو روز نیست آخه صحبت یه عمره که دارم برای تو میمیرم

 میدونم محاله بدون تو نمیتونم یه لحظه رو سر کنم

مگه منو دوسم نداری که اینجوری میزاری میری بی خیال من میشی

مگه فکر کردی من بازیچه ام که یه رو ز می گی دوسم داری و فرداش میری

اخه چه جوری باور کنم رفتنتو من که بدون تو نمیتونم

بگو کی اومد به جای من افتادم از چشمای تو

نگو لایق تو نبودم ... !

 

 

 


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 در ساعت: 22:20
|+|

بازم دلم گرفته چند روزیه که رفتی میگی به خاطر من از عشق مون گذشتی

پنهون بزار از اسمت یه شعر نو بسازم نزار به جرم دیروز امروزمو ببازم

دارم میمیرم برات نزار بیفتم به پات مگه گناهم چی بود که سرد شده اون نگات

به من یه فرصت بده تا دستاتو بگیرم یا این که مال من شی یا پای تو بمیرم...

...

من بی تو یه نا تمومم من بی تو یه نیمه جونم دور از تو نزار بمونم من بی تو، نه نمیتونم

ای عشق راه دور من، شکست دل مغرور من، حادثه رفتن تو بود، مهم نبود غرور من

مهم نبود شکستنم به پای تو نشستنم، مهم تو بودی عشق من، نه قصه ی دلبستم

من بی تو یه بی نشونم، من بی تو رو به جنونم، دور از تو نزار بمونم، من بی تو نه نمیتونم

جای تو آغوش منه، این معنی دوست داشتنه، رفتی  و خاطرات تو، قلبمو آتیش میزنه

اشکام به وقت رفتنت، عذاب تلخ باختنه، ارزششو داشت عشق من، معجزه شناختنه

مهم نبود دل سوختنم، دور از تو پر پر زدنم، به افتخار عشق تو، میگم که بازنده منم...!

 باور کن...!

فک کنم که دیگه بازی تمومه...

و مسلما بازنده منم...

 


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 در ساعت: 0:0
|+|

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد؟

لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد؟

روی ماهش کجا پنهون شده، اون رفته کجا؟

چرا از اون ور ابرا دیگه بیرون نمیاد؟

نیتت رو واسه فال قهوه کردم ولی حیف

عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد

منو کشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه

چرا از این دل دیونه یه کم خون نمیاد؟

دلت از بسکه سفید ولطیفه مثه برف

از خحالت تو برفی تو زمستون نمیاد

تو دلم فقط یه بار مهمونی بود تو اومدی

درارو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمیاد

صدای بارون قشنگه به شیشه که میخوره

اما با غم نجیب روی ناودون نمیاد

دو سه بار واست نوشتم مثه آینه میمونی

تو، تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد

عمریه اسیرتم اسیر اون چشمای ناز

یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمیاد

نمیگه کسی واسه مرمتش فکری کنید

هیچ کسی سراغ این کلبه ویرون نمیاد

زندگی بازی شطرنجه و من منتظرم

طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد

گاهی وقتا اینقدر آب و هوام ابری میشه

که قد اشکای من از رود کارون نمیاد

گاهی با خودم میگم شاید میخواد ذوق بکنم

اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمیاد

اون که واسه دیدنش ستاره میشماری اهل نازه

پس با یه خواهش اسون نمیاد

توی نامه اخری کلی دلیل اورده بود

مثلا چون تشنه ان یاسای گلدون نمیاد

لا اقل کاش راستشو برای من نوشته بود

کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد...

 

با توام...!


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: دوشنبه پنجم شهریور 1386 در ساعت: 11:0
|+|

می خواهم عمرم را
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد!
باور کن !!!!
تقصیر من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هروقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یک اسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زودگذر
به انتظار امدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم . . .

 

 

(نمیدونم...! نمیخوام بهت التماس بکنم...! نمیدونم چکار کنم...! فقط تنها چیزی رو که خوب میدونم اینه که ...! هر روز که میگذره دارم داغون و داغون تر میشم...!

 

تو رو خدا یکی به دادم برسه...!

 

اینم بگم واسه اونایی که نمیدونن...! اره...! اون رفت...! برای همیشه...! برای همیشه من موندمو ...!

 

اره

 

میشه هیچی رو ندید فقط نگاه کرد...!

 

 


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: جمعه بیست و ششم مرداد 1386 در ساعت: 15:26
|+|

با درود فراوان به شما دوستان عزیز

اول از همه از همتون بابت نبودنم و اینکه نتونستم بیام و بهتون سر بزنم معذرت میخوام و ممنونم از همه کسایی که به فکرم بودن و خواستن بدونن این چند وقت کجا بودم که وبی رو که تازه ساخته بودمو رها کردم و دیگه آپ نمیکنم.

خدمتتون بگم که تیر ماه که تهران بودم و حالا هم که اومدم به یه دلایلی نتونستم بیام و آپ کنم...! بازم از همتون ممنون...!

نمیدونم چی بنویسم که جبران این غیبت طولانیم بشه...؟؟؟

تو این مدت که نبودم دو تا کتاب خوندم که به همتون توصیه میکنم تهیشون کنید و بخونیدشون. اسمشون بود (مکتوب و کیمیاگر) که هر دوشون اثر (پائولو کوئلیو) بود. بخونید حتما، ضرر نمی کنید. گر چه ربطی به موضوع وبلاگم نداره ولی بد نمیبینم که کمی در مورد این دو کتاب و نویسندش براتون بگم اگه دوست داشتین بخونین.

مکتوب کتابیه که تو هر صفحش بهترین درسهای زندگی رو میده و با مثالهایی که واسه هر چیزی آورده واقعا آدم رو به حیرت در میاره، حیرت اینکه ما زندگی رو چگونه نگاه میکنیم و واقعا چگونه هست....!

کیمیاگر داستان زندگی پسری است که تمام زندگیش را وقف آرزوهای کودکیش میکند و به انسان درس میدهد که با رویا هم میتوان زنده بود و زندگی کرد. من خواندن کیمیا گر را به تمام کسانی که از روی اشتیاق به دنبال تحقق رویاهایشان  در زندگی هستند سفارش میکنم(همین امروز...!). کیمیاگر اعجازی شاد و الهام بخش است. این افسانه ترکیبی از جستجوی معنوی همراه با خوش بینی است، رمز و راز هستی، حساسیت عاشقانه و قدرت ژرف را هم همراه دارد.به ندرت با چنین داستانی ساده و راحت برخورد کرده ام.، نویسنده خواننده را از زمان خارج و او را متوجه جوان رویابین میکند. داستانی زیبا با پیام ویژه برای هر خواننده...!

پائولو کوئولو یکی از پر طرفدارترین نویسندگان آمریکای لاتین است. چهار کتاب او، که اولین آنها کیمیاگر است، جوایز بزرگی را دریافت کرده است. کار او با کار هیچ نویسنده ای قابل قیاس نیست. او اکنون در ریودوژانیرو زندگی میکند.

پائولو به شما الهام میبخشد تا جهان را با چشمان خود، نه دیگران ببینید و رویای خویش را درک کنید. کیمیاگر کتابیست که زندگی اکثر خوانندگانش را برای همیشه دگرگون میسازد. که در سراسر جهان مورد ستایش قرار گرفته.

کیفیت سحر انگیزی که در ماجراهای سانتیاگو_قهرمان کیمیاگر_وجود دارد، نه تنها خود او بلکه دیگران را هم که خواننده این کتاب هستند به شناخت و به رسیدن هدفهای درونی نزدیکتر می کند.

 

                                     heif     

                          

صداقت

این منم که با تو خوبم، برای چشمات می میرم

توی عصر سر کشی ها، مهربون و سر به زیرم

این منم که غصه هامو، با تو در میون می زارم

برات از یه رنگی میگم، با صداقتی که دارم

این تویی که عاشقانه، به کنار من می شینی

واسه من دیونه میشی، اگه دوری مو ببینی

پس چه خوبه که غرورت رو، ببوسی دور بریزی

با صفا باشی و مومن، از رفاقت نگریزی

این منم که خواسته هاتو، میخوام رو چشمام بزارم

سنگ خارا اگه خواستی، میرم از جا در میارم

این منم که بی تو هستم یه کویر شوره زاره

ولی با تو اگه خواستی میشه بارون و می باره

این تویی که با غرورت دل میدی به سازش من

دونه دونه تار موهات پره از نوازش من

پس چه خوبه که غرورت رو، ببوسی دور بریزی

با صفا باشی و مومن، از رفاقت نگریزی

 


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: سه شنبه نهم مرداد 1386 در ساعت: 21:9
|+|

سفر به خیر

پُشت‌ِ سَرُ نگا نکن‌ ، تا نبینی‌ که‌ میشکنم‌ !
برو ! سفربخیر ، عزیز ! یارِ همیشگی‌ت‌ منم‌ !
پُشت‌ِ سَرُ نگا نکن‌ ! دیدنی‌ نیست‌ گریه‌ی‌ من‌ !
وقت‌ِ خداحافظی‌مون‌ ، یه‌ حرف‌ِ آفتابی‌ بزن‌ !
بگو همیشه‌ با منی‌ ، تا آخرین‌ فصل‌ِ سفر !
بگو ! بگو تا خون‌ نشه‌ ، این‌ دل‌ِ زارِ در به‌ در !

سفر بخیر ! عزیزِ دل‌ !
گردنه‌ها پُر خطرِ !
ببین‌ که‌ از هق‌ هق‌ِ من‌ ،
شونه‌ی‌ واژه‌ها تَرِ !

برای‌ برگشتن‌ِ تو باید کدوم‌ شعرُ سرود ؟
باید کدوم‌ ترانه‌ رُ از کف‌ِ لحظه‌ها رُبود ؟
باید کدوم‌ قصیده‌ رُ به‌ دست‌ِ قاصدک‌ سپرد ؟
باید که‌ از تو آسمون‌ چَن‌ تا ستاره‌ رُ شمُرد ؟
بگو همیشه‌ با منی‌ ، تا آخرین‌ سطرِ صدا !
بگو تا این‌ ترانه‌ رُ پُر کنم‌ از خاطره‌ها !

سفر بخیر ! عزیزِ دل‌ !
گردنه‌ها پُر خطرِ !
ببین‌ که‌ از هق‌ هق‌ِ من‌ ،
شونه‌ی‌ واژه‌ها تَرِ !


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 در ساعت: 13:41
|+|

گوشی رو بردار

گوشی‌ رُ بردار که‌ می‌خوام‌ فاصله‌ رُ گریه‌ کنم‌ !
گوشی‌ رُ بردار ! خسته‌ از بوقای‌ این‌ تلفنم‌ !
گوشی‌ رُ بردار تا بگم‌ خاطره‌هام‌ کهنه‌ شُدن‌ !
نباید این‌جوری‌ می‌شُد ، قصه‌ی‌ عشق‌ِ تو وُ من‌ !
گوشی‌ رُ بردار که‌ بگم‌: تا تَه‌ِ خط‌ خرابتم‌ !
هنوز کنارِ این‌ سکوت‌ منتظرِ جوابتم‌ !

صدای‌ زنگ‌ِ تلفن‌ ، می‌گه‌: من‌ُ یادت‌ میاد ؟
من‌ همونم‌ که‌ عمرم‌ُ چشمای‌ تو داده‌ به‌ باد !
صدای‌ زنگ‌ِ تلفن‌ ، می‌پُرسه‌: سهم‌ِ من‌ کجاس‌ ؟
گناه‌ِ این‌ دربه‌دری‌ به‌ گردن‌ِ کدوم‌ِ ماس‌ ؟

گوشی‌ رُ بردار ! نمی‌خوام‌ باز با خودم‌ حرف‌ بزنم‌ !
گوشی‌ رُ بردار تا بگم‌ دلم‌ بازم‌ تنگه‌ بَرات‌ !
بذار هوای‌ خونه‌مون‌ ، تازه‌ شه‌ از رنگ‌ِ صدات‌ !
یه‌ تلفن‌ گریه‌ دارم‌ ! یه‌ عالمه‌ حرف‌ِ حساب‌ !
خودت‌ بگو که‌ این‌ سوال‌ ، تا کی‌ می‌مونه‌ بی‌جواب‌ ؟

صدای‌ زنگ‌ِ تلفن‌ ، می‌گه‌: من‌ُ یادت‌ میاد ؟
من‌ همونم‌ که‌ عمرم‌ُ چشمای‌ تو داده‌ به‌ باد !
صدای‌ زنگ‌ِ تلفن‌ ، می‌پُرسه‌: سهم‌ِ من‌ کجاس‌ ؟
گناه‌ِ این‌ دربه‌دری‌ به‌ گردن‌ِ کدوم‌ِ ماس‌ ؟

؟؟؟


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 در ساعت: 13:38
|+|

استاد سیاوش قمیشی

siavash 

21خرداد1324و 11 ژوئن1945 چه اتفاقی افتاد؟ دنیا درآن روز شاهد چه بود؟ آن روز چه اتفاقی افتاد که با گذشت 62 سال از آن روز هنوز دنیا به آن روز می نازد و افتخار می کند؟ شاید آن روز پیامبری زاییده شد تا دنیا را متحول کند... آری آن روز پیامبری از سرزمین آریایی ها و از مشرق زمین طلوع کرد.طلوعی که باعث افتخارایرانیان شد و جامعه را متحول کرد.

پیامبر جدید پیام موسیقی را برای زمینی ها آورد. پیام آور موسیقی ما کسی نیست جز سیاوش قمیشی...

 

آری سیاوش قمیشی در آن روز قدم به هستی گذاشت. آمد تا ما هم حرفی برای گفتن داشته باشیم  او از چیزهایی سخن می گفت که جامعه و مردم به آن نیاز داشتند او از لطافت زندگی برای مردم گفت از غربت جزیره  و از دلی عاشق گفت او چیزهای زیادی به مردم آموخت به آن ها یاد داد که می توانند اشک خدارا در قطره های باران ببینند به آنها یادآوری کرد که از موی سپید کسی گمان به عمر دراز نبرند. مردم در آن روز اگر پرنده ای در قفس داشتند آن را آزاد کردند چون مردم دیگر می دانستند پرنده های قفسی تا به حال طعم عاشقی زیر باران رو نچشیدند.او حکایتی را برای مردم نقل کرد که شب سیاه قصه را هوای معشوق سحر کرد و عاشق در میان جمع تنها بود و درد می کشید  و نمی توانست از عشق خود با کسی حرف بزند چون می دانست که همه حرف ها گفتنی نیست . او جمله ای را که در بین مردم رایج بود باطل کرد و به همه ثابت کرد که سکوت همیشه از رضایت نیست. و نشان داد که با اینکه نمی توان وطن را ترک کرد بدون مرز و محدوده وطن همه دنیاست نه یک منطقه خاص.و این گونه ما را عاشق گفته های خودش کرد و به مایادآورشد که هنوز هم برای دل عاشقان خود می خواند و روزی میلاد را برای عاشقانش خواند تا ما بتوانیم در چنین روز زیبایی که میلاد بزرگ مرد موسیقی ایران و اسطوره بی تکرار است این ترانه زیبا را با آرزوی عمری با عزت به او تقدیم کنیم .آفتاب وجودش بی غروب باد... 

 

دلم نمیاد تمومش کنم ولی...

 

 


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 در ساعت: 20:45
|+|

عزیزم جشن میلادت مبارک

با سلام و درود فراوان به همگی شما عزیزان

 

امروز یکی از قشنگترین روزای دنیاست ! شصت و دومين سالگرد زندگي يه اسطوره !یه روز رویایی ! روزی که خورشیدش هم یه جور قشنگ طلوع کرد و با طلوعش مردم و سیم های گیتار و دکمه های پیانو خودشونو برای یه کار و شاهکار  جدید آماده میکردن و دنیا هم خودشرو برای یک موزیک ناب و فوق العاده آماده میکرد ، بله اون روزی نیست جز : 21 خرداد ماه 1324 طلوع تک ستاره موسیقی ایران استاد سیاوش قمیشی...

 

siavash

براي روز ميلاد تن خود
من آشفته رو تنها نذاري
براي ديدن باغ نگاهت
ميون پيكر شبها نذاري

همه تنهايي ها با من رفيقن
منو در حسرت عشقت نذاري
براي روز ميلاد تن خود
منو دور از دل و ديدت نذاري

دلم دلتنگه و مهرت رو مي خواد
دلم رو در پي غمها نذاري
ميام تنها توي قلبت مي شينم
منو قلبت رو جايي جا نذاري

عزيزم جشن ميلادت مبارك
منو اون سوي جشن دل نذاري 

عزيزم جشن ميلادت مبارك
منو اون سوي جشن دل نذاري

 سیاوش عزیزم عزيزم جشن ميلادت مبارک

وقتی دستام خالی باشه
وقتی باشم عاشق تو
غیر دل چیزی ندارم
که بدونم لایق تو

دلم و از مال دنیا
به تو هدیه داده بودم
با تموم بی پناهیم
به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد
همه زجری که کشیدم
همه رو به جون خریدم
ولی از تو نبریدم


هرجا بودم با تو بودم
هرجا رفتم تو رو دیدم
تو سبک شدن تو رویا
همه جا به تو رسیدم

اگه احساسم و کشتی
اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت
به غریبی سر سپردی

 بدون اینو که دل من
شده جادو به طلسمت
یکی هست اینور دنیا
که تو یادش مونده اسمت

21 خرداد تولد غرور آفرین ستاره پر فروغ وبی نظیر عالم موسیقی استاد سیاوش قمیشی اسطوره تکرار نشدنی ایران بر همه طرفداران این هنرمند بزرگ مبارک ...... عزیزم جشن میلادت مبارک....

برقرار باشید و سیاوشی...


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 در ساعت: 17:15
|+|

قشنگ...!

شبا که‌ با خیال‌ِ تو سَر روی‌ بالش‌ می‌ذارم‌ ،
برایدیدنت هَمه‌ش‌ ، ستاره‌ها رُ می‌شمارم‌ !
وقتی‌ که‌ خوابم‌ می‌بَره‌ ، چشمای‌ تو سَر می‌رسن‌ !
دوباره‌ رؤیایی‌ می‌شه‌ ، حال‌ُ هوای‌ خواب‌ِ من‌ !
امّا تو گاهینمیای‌ ، ما رُ تو خواب‌ جا می‌ذاری‌ !
روی‌ قرارِ هَر شَبت‌ با دِل‌ِ ما ، پا می‌ذاری‌ !

قشنگ‌ِ روزگارِ دل‌ ! همیشه‌ تو خواب‌ِ منی‌ !
من‌ مث‌ِ ایستگاه‌ قطار ، تو سوت‌ سَر رسیدنی‌ !
بذار یه‌ کم‌ بنوشم‌ از ، چایی‌ خوشرنگ‌ِ چشات،
من‌ُ از این‌ شب‌ِ کبود ، بِبَر به‌ سمت‌ِ روشنی‌ !

شبای‌ تلخ‌ِ دوریه ، شبای‌ بی‌خوابی‌ِ من‌ !
پَس‌ چرا هیچّی‌ نمی‌گی‌ ؟ خسته‌ شُدم‌ ! حرفی‌ بِزَن‌ !
برای‌ یک‌بار که‌ شُده‌ ، موقع‌ِ بیداری‌ بیا !
نگو نمی‌شه‌ ! عشق‌ِ من‌ ! اگه‌ دوسم‌ داری‌ بیا !
تا کی‌ به‌ عشق‌ دیدنت‌ ، تو شهرِ خواب‌ سفر کنم‌ ؟
بگو تا کی‌ به‌ جای‌ تو ، با خوابای‌ تو سَر کنم‌ ؟

 

 

دوست دارم...!


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: یکشنبه بیستم خرداد 1386 در ساعت: 9:11
|+|

 

 

سلام ای نازنین باز نامه دارم

   نمی ره قصه عشقت زیادم

گذاشتی عمرتو پای دل من

 نشستی پای حرفای دل من

نرنجیدی تو از امروز و فردام

نترسیدی که من این سوی دنیام

منو شرمنده کردی با محبت

که دیدار تو اسمش شد زیارت

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم

به فکرتم به یادتم زنده به انتظارتم

اونجورا که تو فکرمی حس میکنم کنارتم

 

 

 

چه سخت است دل كندن. چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن. اين سختي، تقاص سكوت است. تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است...!

 

...

 

 

توی قلبت جایی واسم نیست نمیگم کسی رو داری اما دیگه باورم شد که میخوایی تنهام بزاری دیگه دستاتو ندارم دیگه چشمات مال من نیست اون نگاه جستجو گر این روزا دنبال من نیست نمیگم داری میگردی دنبال یه عشق تازه اما کوله بارو بستی در به روی کوچه بازه تو میری من نمیدونم که گناه من چی بوده اما هر دلیلی باشه واسه رفتن تو زوده چی بگم من از درونم تو همه چی رو می دونی همه حیرتم از اینه چرا پیشم نمی مونی من هنوزم نمی دونم تو مسافر کجایی نمیدونم کجا می ری تو قرن بی وفایی....


نويسنده: يه ديونه عاشق مورخ: شنبه دوازدهم خرداد 1386 در ساعت: 19:24
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+